سفری به وسعت زندگی
نویسنده: مسافر - شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢

حدود دو هفته پیش معلم کیهان، پسر بزرگم با من تماس گرفت و در مورد طرح جابر بن حیان صحبت کرد، قرار است مثلا دانش آموزان در مورد یک زمینه ی علمی تحقیقی انجام داده و بهترینها در مسابقه شرکت داده شوند...

با چندین نفر از مادران همکلاسیهای کیهان تماس گرفتم که از این تعداد فقط 5 نفر حاضر شدند در جلسه ی اول که فقط قرار بود در مورد کار پیش رو توجیه شویم شرکت کنند، که البته از این تعداد سه نفر گفتند ما استثنائا این جلسه را میآییم و قولی برای ادامه ی همکاری نمیدهیم...

چه دردسرتان بدهم؟ در انتهای جلسه دریافتیم که قرار است دوهفته ای و بدون دخالت بچه ها یک ماکت آتشفشان بسازیم و یک تابلوی بزرگ از جنس فوم فشرده که مراحل کار و اطلاعاتی در مورد آتشفشان و ... را روی آن بچسبانیم و خیلی ریزه کاری های دیگر و البته دفترچه ای بسازیم که از مراحل کاری که مثلا دانش آموزان انجام داده اند عکس و مطلب تهیه کرده و در آن بنویسیم...

بعد از اینکه اعضای گروه سه نفره مشخص شدند، به اینصورت تقسیم کار شد:

ماکت آتشفشان را من به دلیل داشتم ابزار و وسایل لازم بر عهده گرفتم.

یکی از مادر ها مسئول تهیه یکسری اطلاعات و عکس از اینترنت شد...

یکی دیگر هم قرار شد یک روز به مدرسه بیاید و از بچه ها در حین مطالعه و تحقیق عکس گرفته و همان دفترچه ی کذایی را درست کند.

الان فکر میکنید کجای کار هستیم ؟ در حالی که دو روز دیگر یعنی اول بهمن باید کار را تحویل بدهیم؟

آتشفشان درست شده است.

هفته ی پیش آنرا به مدرسه بردم و مادری که قرار بود عکس برداری کند، آمد و عکس گرفت و رفت.

همان روز مادری که قرار بود مطالب را بیاورد آمد و هم مطالب را آورد و هم فوم فشرده ای را که قرار بود تابلوی اصلی کارمان باشد آورد و بعد از کلی منت گذاشتن بابت اینکه خیلی گشتم تا این را پیدا کنم و بخرم آنرا تحویل داد و رفت!

من ماندم و کلی مطالب طبقه بندی نشده و یک تابلوی بزرگ که باید این مطالب را اول روی مقوای رنگی بچسبانم و بعد روی تابلو قرار دهم و سر در اصلی تابلو را به شکل آتشفشان در آورم و روی درب تابلو که بصورت دو لنگه از هم باز میشود یک نقاشی یا کلاژ آتشفشان درست کنم و روی تابلو یک محفظه تعبیه کنم تا دفترچه ای که قرار است آن مادر عکاس تهیه کند در آن قرار گیرد...

و به همه ی اینها چندین بار رنگ زدن روی آتشفشان را هم که در مراحل آخر کار است اضافه کنید.

پشت دستم را داغ کردم که دیگر کار گروهی نکنم، راستی یادم رفت بگویم آن همکلاسی محترمی که مادرش فوم را تهیه کرده بود دیروز به پسرم گفته که من 60 درصد کار را انجام داده ام و باید اسم و عکسم را اول بزنید!

 

نویسنده: مسافر - شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢

 

توی دو ماه اخیر چند باربه صفحه ی مدیریت بلاگ آمدم تا پست بگذارم ولی به دلایل فنی پرشین بلاگ یاری نکرد.

امروز از صبح که بیدار شدم حرفی توی ذهنم چرخ میخورد، دلم میخواست بنویسم پس به اینجا آمدم...

دیشب در آخرین ساعات تعطیلات چند روزه برای خودمان یک برنامه ی تفریحی تعریف کرده و از خانه بیرون زدیم.

من عاشق سینما رفتن هستم، همسرم بخوبی میداند که برای خوشحال کردن و سر ذوق آوردن من کافی است پیشنهاد سینما رفتن بدهد...

اما اینروزها هیچ تعریف ویژه ای از فیلمهای در حال اکران نشنیده بودم ، در اینترنت هم که سرچ کردم کمی از "سربه مهر" در یکی از وبلاگها خواندم ولی بازهم دلم دیدن هیچکدام از فیلمها را نمی خواست، یادم نمیرود وقتی " خوابم میاد" اکران شده بود برای دیدن قیافه ی جدید اکبر عبدی چه هیجانی داشتم...

بگذریم ، به اریکه ایرانیان رفتیم ، با کوله باری از چیپس و پفک و دلستر برای سرگرمی بچه ها...

از سینمای اریکه خوشم می آمد ولی فکرش را هم نمیکردم که این دفعه به سالن اصلی وارد نشوم، سالن شماره ی یک سینما اریکه دو طبقه زیر زمین است، وارد که میشوی حس میکنی وارد اتوبوس شده ای، باریک و طولانی، با شیبی که اصلا به نظر نمی آید، و بسیار سرد، در سالن انتظار بچه ها کاپشنها را در آورده بودند ولی با ورود با سالن ناگهان انقدر سردمان شد که دوباره تنشان کردند...

از صندلی ها چیزی نگویم بهتر است، وقتی روی صندلی نشستم، دیدم جایم نیست، درست است که از حد استاندارد مقداری چاقترم، ولی واقعا هیچوقت در هیچ سینمایی یک چنین حسی نداشتم، تا آخرین لحظات فیلم فشار دو دسته ی صندلی را با پهلوهایم حس میکردم، شاید اگر پالتو را در می آوردم بهتر میشد ولی سرما چنین اجازه ای نمی داد...

و اما فیلم...

سر به مهر با حضور لیلا حاتمی،روایتی نصفه و نیمه و ناتمام از دختری حساس و شکننده که خودش هم نمیداند از دنیا چه میخواهد، با تحصیلات کارشناسی ارشد، در تهران مستقل از خانواده اش که شهرستانی هستند زندگی میکند...

در ابتدای فیلم چنان قضیه ی وبلاگ نوشتن اش پر رنگ به نمایش در میآید که بیننده مدام منتظر کمکی ، حادثه ای و یا اتفاقی از سوی دوستان وبلاگی اش میماند.

حتی یک قرار وبلاگی بسیار سطحی و ناجور با شیرازه ی اصلی فیلم هم در اوایل فیلم گنجانده شده است، اما این صحنه ها به قدری در روند کلی داستان بی تاثیر اند که باالشخصه متعجبم از کار نویسنده و کارگردان این فیلم، و حتی از دست لیلا حاتمی ناراحتم که چرا کمی در مورد قصه ی فیلم کمی بیشتر حساسیت به خرج نداده است، این اتفاقاتی که در فیلم رخ می دادند، می توانستند برای دختری پیش آیند که در دفتر خاطرات خودش خاطره نویسی میکند، که در این صورت تمام صحنه های اول فیلم که با سرچ های نه چندان مرتبط به روند داستان  میخواهد وبلاگ نویس بودن دختر را به نمایش بگذارد حذف میشدند...

خلاصه فیلمی بود بس ناجوانمردانه در این هوای سرد بس ناجوانمردانه...

آخیش راحت شدم داشت حناق میشد هااااا

نویسنده: مسافر - شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

در پی راه اندازی سایت و چاپ کارت و تراکت هستم، با ارایشگاه زنانه ای که در نزدیکی منزلمان است قرار گذاشته ام که یکی از اتاقهایش را اجاره کرده و کارگاه کوچکی راه بیاندازم، قرار است در این کارگاه نمایشگاه برگزار کنم و آموزش بدهم به کسانی که تمایل به یادگیری دارند، تا قبل از عید اگر جابیافتم حتما سفارش کار هم خواهم گرفت، خیلی ها قبل از دیدن کارهای پتینه یکجور حرف زده اند و بعد از دیدن کارها جور دیگری...

اینکه بتوانی هر چه را بخواهی از گلدان و شمعدان و ظرف تا آباژور و قاب و تابلو بخری و با هم ست و یکجور رنگ کنی تا خانه ات هماهنگ و یکدست شود  حس خوبی به آدم میدهد و هر باسلیقه ای را وسوسه میکند.

در پی براه انداختن کسب و کار خودم هستم، چیزی که همیشه میگفتم همین بود...

دوست دارم کاری که میکنم مال خودم باشد و هر وقت دلم خواست کار کنم... تا هیچ وقت نگویم "شنبه خر است"نیشخند

امیدوارم به آینده، پس زنده باد زندگی

نویسنده: مسافر - یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢

چهار سال پیش وقتی بعد از حدود 2 سال و نیم به ایران برگشتم احساس میکردم تغییرات عمیق و زیادی توی روحیات و افکارم بوجود آمده... شاید هم واقعا اینطور بود ... و شاید همین الان هم مواقعی که سعی میکنم از  زاویه ی بهتر و عاقلانه تری به قضایا و رویدادهای مختلف زندگی نگاه کنم به خاطر دیدی باشد که آن سفر در نگاه من بوجود آورده باشد...،( خدای من! خودم را کشتم تا فهمیدم ویرگول کجاست، اصلا بدون این علامتها نمیشود حرف را راحت زد و امیدوار بود که خواننده آنرا میفهمد...){#emotions_dlg.e14}

بله، داشتم میگفتم...

در این مدت دوری از وبلاگ در چندین دفترچه و سررسید و ... به بهانه های مختلف شروع به نوشتن کرده ام، چون عادت خواندن و نوشتن ترک شدنی نیست.

وقتی پسر کوچکم نیک یار یکساله بود علاقه ی زیادی به تاب بازی داشت، او را روی تابی که از بارفیکس چارچوب در آشپزخانه آویزان کرده بودیم می نشاندم و در همان حین که او را تاب می دادم شروع به خواندن کتاب می کردم، چه کتابهایی؟

شاید اسم بعضی ها را هم یادم نباشد، به همسرم سپرده بودم از همکارانش هر چه کتاب خواندنی دارند ، بگیرد و برایم بیاورد، و الحق که چه لذتی داشت آنهمه کتاب خواندن...

آنقدر خواندم تا دیگر در اطرافمان کتاب نخوانده نماند!

اگر بگویم قدم بعدی چه بود حتما خواهید خندید... به شدت حس کردم که باید در یک رشته ای غیر از رشته ی لیسانس خودم  کنکور ارشد بدهم، از مهر ماه دوسالگی نیک یار شروع به خواندن کردم، کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی...

خواندم و خواندم و چقدر هم این خواندن لذت داشت، وقتی تئوریهای مدیریت را می خواندم بیشتر از اینکه به فکر حفظ کردن مطالب باشم با خودم فکر میکردم چه جالب، و چه خوب که این رشته را انتخاب کردم چون دیدگاهم نسبت به رشته های علوم انسانی کاملا عوض شده و یا بهتر است بگویم بهبود یافته بود.

با این طرز خواندن خودتان بهتر می دانید شاخ کنکور را نمی توان شکست، و من هم نتوانستم، ولی هنوز هم از تک و تا نیافتاده ام و اگر کسی بپرسد که از کنکور چه خبر جواب میشنود که:" عشق به خواندن است دیگر، یکی دو سال دیگر شاید هوس کنم در رشته ای دیگر مطالعه ای داشته باشم!"

 اگر چه نتیجه ی مستقیم آن کنکور مثبت نبود ولی نتایج غیر مستقیمش قابل ملاحظه بودند:"  اینکه در اثر تشویقهای اطرافیان با این مضامین که درس را میخواهی چه کنی ، تو در کارهای هنری موفقتری و ... تصمیم گرفتم به صورت کمی تا قسمتی حرفه ای وارد دنیای هنر شوم..."

نیکیار _که در اینجا نقش مبدا تاریخ را بازی میکند_ سه سال و نیمه بود که شروع به انجام یکسری کارهای هنری و نقاشی روی شیشه کردم و برای عید سال 1392 چندین دست سفره ی هفت سین طراحی کرده و یک نمایشگاه کوچک خانگی براه انداختم.

البته که در خانه فروش زیادی نداشتم ولی دوستان و اطرافیان نم نم تا عید از راه برسد آنقدری از کارهایم را خریدند که حداقل خرج ظروف و لوازم و رنگهایی را که خریده بودم  سر به سر شود و در اصل ضرر نکرده باشم...

بعد از عید اینبار به سراغ یادگیری تکنیکهای پتینه کاری و هنر کهنه کردن اشیا رفتم و شروع به کارهای حرفه ای تر کردم. و کم کم که کار را گسترش دادم همسرم به ناچار اتاق کار خودش را در اختیارم گذاشت تا با فراغ بال مشغول باشم.

حالا از خیلیها در فامیل و دوستان سفارش کار میگیرم  ، کار کردنم آداب دارد، قبل از هر کاری  موسیقی دلنوازی میگذارم و بعد شروع به کار میکنم و این لحظات را با تمام جانم می بلعم.

فکر نمی کنید این همان خوشبختی است که همه به دنبالش هستیم؟

و من آنرا یافته ام...

 

نویسنده: مسافر - چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

سلام

بعد از چهار سال... خیلی هیجان زده و خوشحالم.... یعنی واقعا در این خانه دوباره باز شد؟.... حالا از کجا شروع کنم؟

فکر کنید، پسرم نیک یار که موقع آخرین پستم 4 ماهه بود، 4سال و 4 ماه دارد و به مهد کودک میرود، پسر بزرگم کیهان که تازه اول دبستان رواشروع کرده بود، الان کلاس پنجمی است و من... من هم در این مدت کلی کارهای جدید و جالب انجام دادم که یواش یواش خواهم نوشت ولی اول از همه باید یک مطلب مهم بنویسم.

دیروز، 30 مهر خواهر محترم همسرم که دست برقضا دستی بر آتش ادبیات فارسی دارند و از دبیران نمونه ی کشوری نیز هستند با من تماس گرفت و گفت :"تو وبلاگی با این مشخصات داشته ای؟"

گفتم : " بله"

گفت خیلی اتفاقی نوشته هایت را خوانده و از سر و ته شان دریافتم که باید اینها نوشته ی تو باشند و بسیار تشویقم کرد که خیلی خوب نوشته ای و انقدر برای من و نوشته هایم ذوق کرد و محبت کرد که امروز با چنگ و دندان مسلح بعد از مدتها سراغ وبلاگم آمدم و هر چه در توان داشتم به کار بستم تا بتوانم پسوردم  را بازیابی کرده و سکان این کشتی رها مانده را بدست بگیرم، نمیدانید وقتی پسورد عوض شد و صفحه ی ورود به وبلاگ باز شد چه حالی داشتم، میخواهم از همینجا به آبجی مهربانم بگویم که بسیار ارادتمندم و دوباره نوشتنم را مدیون محبت و خوشحالی دیروز توام.

 

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :