سفری به وسعت زندگی

بیشتر از یک ماهه که به ایران برگشتیم... خدا رو شکر همه چیز با کمی تاخیر و اعصاب خوردی ولی به خیر و خوشی داره جور میشه... نپرسین چرا اعصاب خوردی که دلم خونه!

اگه بدونین برای واکسنهای نیکیار چند بار به مراکز بهداشت مختلف رفتم و هر بار با نداریم و نیومده و ... برخورد کردم؟! دو تا واکسن ناقابل رو فقط ٣٠-۴٠ هزار تومن پول تاکسی سرویس دادم و از این سر تهران به اون سرش رفتم تا آخر همین هفته ی پیش تونستم براش بزنمشون... روز آخری که داشتم میرفتم  واکسنهاشو بزنم همسرم گفت اگه رفتی گفتن نداریم داد و بیداد راه نندازی ها!( آخه دفعه ی قبلش حسابی از خجالت رییس مرکز بهداشت در اومده بودمعصبانی )بهش گفتم یعنی اگه برم و بگن نداریم یه کاری میکنم تا وزیر بهداشت بیاد شخصا واکسنش رو براش بزنه!

خلاصه خدا رو شکر داشتن و زدیم و رفت پی کارش...

این هفته هم خدا بخواد وقت داریم برای ختنه ی پسرم که امیدوارم این کار هم به خوبی و خوشی بگذره...

و اما امروز 8-8-88 بود و طبق معمول این چند ساله ما امروز که تولد امام رضا بود آش رشته پختیم و جای همه دوستان رو هم خالی کردیم... برای همگی دعا کردم که به همه ی آرزو های خوبشون برسن و خوشبخت بشن...

به شدت به یاد مامان بهاریا، خاله نسیم، خاله راحله و خاله هانیه بودیم و از همیشه دلم بیشتر هواشون رو کرد...

راستی یه خبر بد اینکه منطقه ی ما ای دی اس ال نداره و ما فقط میتونیم در ازای پرداخت 200 هزار تومن ناقابل دارای وایرلس بشیم که از اونجایی که خیلی آدمهای خاکی ای هستیم دیدیم این پول رو خرج تکوندن خاک لباسهامون کنیم بهتره!!!

در این صورت من با همین خط درب و داغون در خدمتتون هستم تا ببینم بعد چی میشه!

دلم برای همه وبلاگهایی که میخوندم تنگ شده ولی نیکیار ناقلا انقدر بغلی شده که اصلا وقت نشستن پای اینترنت رو ندارم...

ولی خداییش همین رو بگم که آدم توی جو ایران که قرار میگیره ناخوداگاه همون چشم و همچشمی ها و همون اخلاق و رفتارهایی که تا دیروز به نظرش ناپسند بودن رو پیدا میکنه و این خیلی به نظرم بده... راستش توی این مدتی که اومدم درست وحسابی وقت فکر کردن به جریانی که توش افتادم رو پیدا نکردم ولی کلا دارم میگم آدم باید اینجا خیلی مواظب رفتارهاش باشه که دستخوش تغییرات ناخواسته ای که عامل محیطی دارن نشه... جدی میگم باور کنید!

نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ توسط مسافر | پيام ها ()

سلام نسیم جان، باید ببخشی که اینقدر دیر دارم برات ایمیل میزنم، خوبی؟ آقا مهرداد و طاها خوبن؟خدا رو شکر

تا همین دیروز دنبال کارهای مدرسه کیهان و واکسن نیکیار بودم که البته هنوز موفق به واکسن زدن نشدیم... بزار از اول برات تعریف کنم:

پرواز خوبی داشتیم و مامانم اینا با داود و زهرا و خاله ام که کرجه اومده بودن فرودگاه دنبالمون... ساخت ١٢ شب رسیدیم خونه و تا شام خوردیم و ... ساعت ۴ صبح خوابیدیم.

فرداش رفتیم برای مدرسه کیهان که دیدیم مدرسه هه خیلی درب و داغون بود و رفتیم یه مدرسه غیر انتفاعی اونجا ٢میلیون و نیم میگرفتن! داشتیم تصمیم میگرفتیم که همونجا بزاریمش که خدا خواست و به یه مدرسه دولتی دیگه معرفی مون کردن و خیلی راحت تونستیم اونجا ثبت نامش کنیم...  مدرسه فوق العاده خوبیه و سابقه اش از سال ۵١ هست... از اول مهر هم داره میره و راضیه...

برنامه اسباب کشی هم یه کم عقب افتاد چون خدایار مجبور شد  سه شنبه شب تنها بره ملایر( چون بارون اومده و تمام انگورهایی که باید کشمش میشدن دارن خراب میشن و باید با سرعت بیشتری کار میکردن، امروز که زنگ زد میگفت امروز ۴٠ تا کارگر گرفتیم و فردا هم قراره ۵٠ تا بشن...)  قرار شد تا آخر هفته ی بعد اونجا باشه و بعد بیاد دنبال ما تا با هم بریم و وسایلمون رو بیاریم... الان من و مامان و بچه ها اینجا تنها هستیم چون بابا هم یه ماموریت رفته شیراز...

 از خونه بگم: آشپز خونه بزرگی داره ولی فکر کنم فریزر توش جا نشه... اتاقاش بزرگن و هال هم یه پنجره ی بزرگ سراسری داره که یه عالمه پرده میخوره... به علت قدیمی بودن خونه شوفازها و پنچره ها یه کم قدیمی اند که با پرده قراره بپوشونیمشون...  ولی در کل خونه ی خوبیه خدا رو شکر

اگه هانیه رو دیدی از طرفم ببوسش و سلام زیاد بهش برسون

سعی میکنم الان براش ایمیل بزنم ولی سرعت خیلی کمه... امیدوارم بتونم وبلاگ کیهان رو بروز کنم... انقدر اینجا براش جالبه که نگو

سلام به همه برسون

خدانگهدار

پی نوشت: این نوشته قرار نبود اینجا نوشته بشه، نمیونم چطور شد که بجای اینکه توی صفحه ی ایمیلهام اینا رو بنویسم اینجا نوشتم و وقتی خواستم سند اش کنم دیدم توی پرشین بلاگ هستم! گفتم شاید بد نباشه همینجا بزارمش تا با یه تیر دو نشون زده باشم... هم ایمیلم رو زده باشم و هم وبلاگم رو آپ کرده باشم... 

امیدوارم بتونم بزودی دوباره بنویسم

نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ توسط مسافر | پيام ها ()

توجه: این پست مخاطبین خاص دارد.

ساعت ۵ دقیقه به دوازده شب هست و ما فردا ساعت یک و نیم بعد از ظهر از هامبورگ پرواز داریم... ساعت ٧ صبح باید از خونه در بیایم تا به موقع به پرواز برسیم...

امروز انقدر کار کردیم که دیگه الان که خواستم برم پستانک نیکیار رو بزارم تو دهنش که بخوابه نمیتونستم از سر جام بلند شم، از بس که امروز سر پا ایستادم!

هر کاری میکنم یکی دوتا جمله یادگاری از امروز بنویسم، انقدر حواسم پرته که مدام در حال نوشتن و پاک کردن هستم و از طرفی همسرم هم چپ و راست میپرسه اینو کجا بزارم، اینو اینطوری کنم بهتره یا اونطوری؟ و من باید همش نگاهم رو از لب تاب بلند کنم... اه اه اه ( به فتح الف ) این دیگه چه جور صفحه کلیدیه؟ اعصابمو به هم ریخت...

فکر کنید همسرم وقتی این پست رو بخونه میگه، رو در رو کم بهم غر میزنه، حالا باید توی پستهای وبلاگش هم غر بخونم!!!شیطان

خلاصه ما که رفتیم ولی، عزیزانی که هنوز اینجایین،میدونم مثل خودم دل خوشی از هوای سرد و روزهای کوتاه و تاریک اینجا ندارید ولی راستش رو بخواین از الان دلم هوای دکور های قشنگ و رنگی روزهای هالوین و بعد از اونهم جشنهای دیگه ی اینجا رو کرده که کم کم از راه میرسن و این روزها رو از یکنواختی در میارن... امیدوارم بهتون خوش بگذره و اگر بدی از ما دیدین حلال کنین... از کمک هایی که توی این روزهای آخر بهمون کردین ممنونیم... و امیدواریم در روزهای نزدیک بتونیم میزبان شما در ایران عزیز باشیم...

خدانگهدار

راستی عیدتون هم مبارک

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ توسط مسافر | پيام ها ()

دیروز دوست لهستانی همسرم که مشتری آپارتمان و وسایل زندگی ما بود آمد و کار رو یکسره کردیم، اسمش ماچیک هست و حدود یکماه پیش صاحب یه پسر شده... با اتوموبیل شخصی اش آمده بود و مقداری از وسایلشون رو هم آورده بود، یه تخت نوزاد،یه کالسکه و مقداری خرت و پرت دیگه!

به قول خودش یه تور براش گذاشتیم و همه وسایل خونه رو بهش نشون دادیم... همه رو پسندید و خواست غیر از تلویزیون، ماهواره و میز کامپیوتر و تخت پسر بزرگمون رو ...

قرار شد که اونها رو هم به دوستان و آشنایان واگذار کنیم!

دیروز همسرم هم خونه رو به اسم ماچیک کرد، هم خط تلفن  رو و اینطوری شد که الان ما بجز یه حساب بانکی چیز دیگه ای اینجا نداریم.

تنها چیزی که هنوز فروش نرفته و یه مقداری موجبات نگرانی ما رو فراهم میکنه ماشینمون هست که همسرم هم به چند تا ماشین فروشی نشونش داده و هم توی اینترنت آگهی فروشش رو گذاشته...

اگه اون هم فروش بره دیگه هیچ ملالی نمی مونه، جز دوری اقوام و آشنایان که اونهم اگه خدا بخواد تا ٧-٨ روز دیگه از بین میره!

پسر بزرگمون این روزها کوکش رو چپ کرده و از دلتنگی و ناراحتی دوری از دوستان و آشنایان آلمانیش می ناله!

پسر کوچولومون هم که داره روز به روز بزرگتر و هوشیار تر میشه... ٣ ماهش تمام شده و با صدای حرف زدن و خندیدنش صبح ها از خواب بیدارمون میکنه.

اجازه بدین یه بار دیگه اینجا ننویسم که دلم برای اینجا و خوشیهای اینجا چقدر تنگ میشه!!!

تا پست بعدی

خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط مسافر | پيام ها ()

الان داشتم پستهای اولیهء وبلاگم رو میخوندم تا رسیدم به این پست. و فهمیدم که چرا با اینکه در 5-6 ماه گذشته بی صبرانه منتظر برگشت به ایران بوده ام، ولی حالا که روز به روز داریم به روزهای بازگشت نزدیک میشیم،  غرق در شادی نیستم؟

از حدود 3 ماه پیش که ایران درگیر حوادثی شد که همه ی ایرانیها رو به نحوی ناراحت و دلشکسته کرد، ما هر روز در این مورد صحبت میکنیم که آیا کار درستی می کنیم که برمیگردیم؟

میخواستیم با برگشتنمون درس وفاداری به وطن رو به هم طرازان و هم قطارانمون بدیم...

میخواستیم با برگشتن به وطن به نصایح اساتید دلسوزمون جواب مثبت داده باشیم... میخواستیم با برگشتنمون به پسرمون عشق به وطن رو یاد بدیم... ولی این شلوغی ها باعث شد که دلشوره بگیریم که نکنه داریم کاری میکنیم که در انتها پشیمونی برامون بیاره؟

کم کم داریم هر چیزی رو که به آلمان وصلمون میکنه، فسخ میکنیم و کم کم کارهایی برای رفتن به ایران انجام میدیم...

پسرمون رو در یک دبستان ثبت نام کردیم، همین دیروز بابای گلم که 10-20 روزه با زبون روزه هر روز دنبال آپارتمان مناسبی برامون میگشت، یک مورد خیلی خوب پیدا کرده و برامون اجاره کردن... همسرم به طور رسمی خودش رو به محل کارش معرفی کرد و اینطور شده که دیگه الان حال و هوای این روزهای ما ،حال و هوای مسافرانی هست که برای یک سفر کوتاه مدت به یک کشور خارجی میرن...

فکر و ذکرم اینه که چه چیزهایی ممکنه اینجا باشه که ایران گیر نمیاد تا برای بچه هام ببرم؟

و هرکدوم از دوستان رو که میبینم ازش میپرسم که تو اگه جای من بودی با خودت چی میبردی؟

البته الان دیگه توی ایران همه چیز گیر میاد ولی باید پول بیشتری براش بپردازی...

خلاصه اینکه تا حالا 4 تا ساک بزرگ بسته ام و توی اتاق پسرم گذاشته ام و با یه تخمینی که زده ام حدود 3 تا ساک بزرگ دیگه هم باید ببندیم ...  و در همین حال به این فکر میکنم که فرودگاه امام وانت کرایه هم داره؟

پی نوشت: آهنگ زیبای اتاق من گوگوش  آهنگیه که این روزها با یاد سفرها و روزهای خوبی که در اروپا داشتیم اشک رو به چشمانم میاره... هنوز نرفته دلتنگشونم!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط مسافر | پيام ها ()